بديع الزمان فروزانفر
265
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
و از نظر فلسفى آن را باطل مىداند ، در دو جا از مثنوى كه مسالهى جبر و اختيار و خلق اعمال بتفصيل مطرح شده مولانا اختيار را ترجيح مىدهد ( ج 1 ، ب 1463 ببعد ، ج 5 ، ب 2912 ببعد ) ولى چنان كه گفتيم انسان دو وجهه دارد يكى وجهه الهى كه مصدر فاعليت اوست و ديگر وجهه نفسى كه مناط اسناد فعل است بنا بر اين ، عقيدهى بعدم نسبت فعل به انسان امرى نامعقول است ولى هر گاه وجههى نفسى در وجهه الهى مضمحل گشت و فنا پذيرفت آن گاه جبر حالت قلبى سالك مىشود و سلطنت جبر بر دل وى سايه مىافكند و در آن حالت خود را نمىبيند و در نتيجه هيچ فعلى به دو اسناد داده نمىشود ، اين مطلب را در ذيل همين بحث ملاحظه خواهيد كرد ، اين نوع از جبر را صوفيان « جبر محمود » مىنامند در مقابل : « جبر مذموم » كه عقيدهى جبريان است از اتباع جهم بن صفوان . از نظر ديگر تا وقتى كه تعين باقى باشد احكام تعين نيز باقى است و وجود در حد اطلاق ، احكامى مناسب خود دارد و در مرتبهى ظهور و تعين نيز احكامى بر آن مترتب مىگردد پس بنده تا حجاب تعين را بر نگرفته احكام تعين از تكليف و تعبد بر وى محمول است و بنا بر اين كوشش و جهد درين مرحله بر وى لازم و واجب است . ( مثنوى ، ج 1 ، ب 938 ، ببعد ، ب 978 ) اكنون مولانا استدلال مىكند كه زارى و عجز بشر دليل آنست كه قدرتى عظيم و بىنهايت وجود دارد و مبدا و پناهى هست كه گشايندهى مشكل و دافع اضطرار و عجز است زيرا پناه بردن بعاجزى مثل خود خلاف طبيعت انسان است و تا امرى مخالف ميل و قدرت بظهور نرسد هيچ گاه انسان دست بدامان تضرع و زارى نمىزند پس زارى و تضرع از عجز و اضطرار ناشى مىشود و از دگر سوى پشيمانى بر فعل و يا امرى كه از آدمى فوت مىشود و يا نتيجهى آن مطابق فكر و ارادهى او نيست دلالت دارد بر اينكه انسان خود را مختار و مقتدر بر فعل مىشناسد و فعل را به خود مستند مىداند براى آن كه ندامت بر فعل غير ، معنى ندارد و كسى كه مجبور است